روزی مردی نردبونی رو برداشت . هشت پله بالا رفت و به خورشید رسید . آروم دستش رو به دیواره ی خورشید زد و دید گرم . .. 16 پله پایین اومد و به زمین رسید . و برای مردم از گرمای خورشید گفت...همه ی مردم توی زندگی امیدی داشتند .........دخترکی امیدش رو از دست داد و نا امید به زندگیش ادامه داد ... اون تنها کسی بود که حرف های مرد رو در مورد خورشید فهمید

0 Comments:
Een reactie plaatsen
<< Home