ابر
داشت می رفت اما غمگین بود بی هدف بود . نمیدونست چرا داره میره. یکی رو تو جاده دید . وقتی نزدیک شدن دیدن که همدیگرو می شناسن.از دیدن همدیگه خوشحال شدن .یه خورده با هم دیگه حرف زدن و بعد جدا شدن. دوباره به راهش ادامه داد . قلبش بوم بوم می زد.با این حال در زد و رفت تو سلام داد اما کسی تحویلش نگرفت با این حال زیاد ناراحت نشد .کارش که تموم شد اومد بیرون . خوشحال بود نه ناراحت بود .نمیدونست ....هیچی نمیدونست... باز بیهدف بود .دوباره یکی رو از دور دید همون دوستش بود به هم نزدیک شدن ..این دفه اون از دیدن این خوشحال نشده بود میخواست سنگه کناره جادهرو برداره و بکوبه تو کلش اما این کارو نکرد .مستحقه چیزی شده بود که مستحقش نبود اما تقصیره خودش نبود .پشتش درد می کرد بارش خیلی سنگین شده بود خیلی وقت بود که این طوری شده بود.این دفه نمی خواست زمین باز بشه و این بره توش بر عکس می خواست از زمین دور بشه پرواز کنه خیلی بالا بره حتی از ابر هم بالاتر .اما نمیتونست همه چیز رو بذاره و بره باید میموند.....................................

0 Comments:
Een reactie posten
<< Home