از ابر هم بالاتر

juli 04, 2006

گاهی برگه های دفترم اونقدر با ابهت ورق می خورن که نمی تومنم توشون ننویسم ...اونقدر می نویسم تا خسته می شم . بلند می شم زمین رو بر می دارم و پرتش می کنم تا از ضلع کائنات جدا بشه . دلم برای خاک زمین تنگ می شه ناگهان متوجه می شوم که خودم خاکم ...یعنی دلم برای خودم تنگ شده بوده؟؟؟؟؟ بعد دقایقی یه چیزی محکم می خوره به من .....خود زمین .