گاهی برگه های دفترم اونقدر با ابهت ورق می خورن که نمی تومنم توشون ننویسم ...اونقدر می نویسم تا خسته می شم . بلند می شم زمین رو بر می دارم و پرتش می کنم تا از ضلع کائنات جدا بشه . دلم برای خاک زمین تنگ می شه ناگهان متوجه می شوم که خودم خاکم ...یعنی دلم برای خودم تنگ شده بوده؟؟؟؟؟ بعد دقایقی یه چیزی محکم می خوره به من .....خود زمین .

0 Comments:
Een reactie posten
<< Home