از ابر هم بالاتر

september 17, 2004

گذشته



حیات که نباشه آسمون هم کم کم فراموش می شه.مخصوصا آسمون شب.اونم شبهای تابستون که ستاره ها اون بالا دارن سو سو می کنن واسه خودشون یا واسه ماها نمیدونم .وقتی دراز میکشی و به آسمون خیره و غرق در کهکشون و حرکت زمین یادت میاد هر لحظه حس میکنی الانه که بیفتی تو فضا و بی وزن شی .سبک شی فارغ از همه چیز اما تا جاذبه هست و خدایی این اتفاق نمی افته .
یک بار من و خواهر مهربونم یه دونه کاشتیم و یکی از اون اتفاقای نادر افتاد این دونه شد یک درخت ولی زیاد بنیش قوی نبود .ما هر دو خیلی دوستش داشتیم .هر بار که گوجه سبز میاورد کلی خم میشد (درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری................................)الان 2 3 سالی میشه که ازش خبری نداریم ولی مطمئنم که اون ما رو یادشه .
حیاتمون حوض کوچیکی داشت .با کاغذ قایق می ساختیم و تو اون حوض کوچیک کله دنیا رو می گشتیم (قایق کاغذی رو آب داره میره ........................)
چند روز پیش دیدم پشت یه کامیون نوشته بود :
کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت.
گذشته ها گذشته اما بهاره ما نگذشته .یه روزی امروز هم به گذشته ها خواهد پیوست .