از ابر هم بالاتر

oktober 19, 2004

مثله یک برگ پاییزی که از شاخه جدا شده و کسی نمیدونه که قبلا به کدوم درخت تعلق داشته راهشو گم کرده بود.داشت راه میرفت و دستاش تو جیبش بودن .برگهای زرد و سرخی رو که جلوی پاش ریخته بود له میکرد بدونه اینکه صدای خورد شدنه عضله هاشون رو بشنوه .دیگه هیچ دیواری براش اهمیت نداشت چه رنگ شده چه صاف چه خط خطی .همه چیز براش عادی شده بود .خیلی از حرف ها رو دیگه نمیشنفت.حتی زبانهای جدید هم براش تکراری بودن.با همه ی اینها باز هم منتظر بود تا شاید اتفاق مهیجی بیافته هر روز تا کناره ساحل می رفت اما تو آب نه .نه که بترسه نه آخه قایق نداشت .شاید هم منتظره یک قایق بود.....