
رود خانه هر روز جهتش را عوض می کرد تا از سرزمین های زیادی عبور کند . با این عمل درخت ها سبزتر می شدند و کویر زندگی می گرفت .اما ماهی های ساکن رودخانه توان رسیدن به دریا را از دست داده بودند و هر روز تعداد بیشتری از آنها جان می سپرد درخت ها زنده می شدند و ماهی ها می مردند
ابر ها به زمین نزدیک شدند و زمین جزئی از آسمان شد بازی ابر و خاک .. ..
ابر ها به زمین نزدیک شدند و زمین جزئی از آسمان شد بازی ابر و خاک .. ..

3 Comments:
یه زورق شکسته که تمام عمرشو با رودخونه پیجیده بود، گوشه ی رودخونه دنبال فردا می گشت، اما یهوابرها احاطش کردن، احساس کرد تو آسمونه، فکر کرد یه بازیه -بازی ابر و خاک- اما برای همیشه میون ابرها گم شد...ا
واقعا قشنگ می نویسید.
jedan fekr nemikardam az in zoghaie honari ham dashte bashi
man aslan navafahmam
tanafose man!
edame bede age tu computer chizi nashi tu neveshtan talent dari
Een reactie posten
<< Home